تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
پروانه ی آبی

پروانه ی آبی
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

سلام دوستان حالتون خوبه؟ امیدوارم که خوب باشید

بچه ها می خوام یه شعر از آفای پور عباس براتون بزارم خیلی خیلی قشنگه (از نظر من) اما یه خورده طولانیه .

بخونید امیدوارم خوشتون بیاد

 

صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می اید

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا چه برپایی شده بر پا

معلم نشعتی دارد معلم علم را در قلب می کارد معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما جان من بنشین چه درسی فارسی داریم

کتاب فارسی بردار آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک روشد

معلم گفت فرزندم ببین بابا بخوان بابا بدان بابا

عزیزم این یکی بابا پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با میشود با با

اگر نصفش کنی با می شود با با

تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه به قلبی همچو آیینه

یکی از بچه های کوچه ی بنبست که میزش جای آخر هست

و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت

سؤال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد لبانش زرد ندارد گویا همدرد فقط نا داشت

به انگشت اشاره او سؤال از درس بابا داشت

سؤال از درس بابای زمان دارد تو گویی درس هایی بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید صدای بیستون فرهاد یا شیرین صدای تیشه می آید

صدای شیرها از بیشه می آید

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه؟ این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دو تا بابا یکی بابا تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است

تو میگویی این بابا و آن بابا یکی هستند چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد

ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من هردم شلاق را بر پیکر مادربه زور و ظلم می کارد

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست

چو گوهر روی دفتر ریخت معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابا ی دیگر نیست

 پاک کن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس و خواندند آن روز

خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا 

 

 

 




[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ آتنا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب